خرید بک لینک

مهربونی

من سرما خوردم و دیروز سرکار نیومدم. امروز که اومدم از حجم استقبال آدما متحیر شدم.

دیروز که مدیرم زنگ زد کار فورس بگه، گف اگه خوب نیستی فردا هم نیا‌. ۲تا از بچه‌ها هم دیروز پیام دادن و حالم رو پرسیدن که نیومدم.

امروز هم چندین‌تا آدم مختلف سراغ گرفتن، که من اینجوری بودم یه نیومدن ساده بود، چقدررر آدما بهم لطف دارن که این تعداد آدم احوال‌پرسی کرد.

خلاصه خدایا خیلی شکرت ممنونم ازت

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 15:20

احسان در میان حرف‌های یک موضوع خاص، درباره یه موضوعی صحبت کرد که حدود ۳ هفته پیش اتفاق افتاده و لحن بیانشم طوری بود که انگار داره یه چیز بدیهی روزمره تعریف میکنه.من صرف موضوعی که گفت برگااام ریخت، اینکه براش این موضوع هم روتین روزمرس اصن خیلییی برای من عجیب بود.موضوع از این قرار بود که به شایان گفته بود، من و ۲تا مامان‌ها برای موضوع بهش فشار میاریم! ۱- اینکه چنین حسی داره برام جدید بود و نمیدونستم و تعجب کردم. ۲- اینکه چنین موضوعی با همکار محل کارش مطرح کرده برای من برگ‌ریزووونه!! چون من بابت ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 15:20

امروز خیلی روز شلوغی بود و ازون شبهاس که دلم نمیاد بخوابم که تموم بشه!صبح خیار و پیاز و گردو بردم برا پلن آب‌دوغ‌خیار امروز. ۷.۳۵ اینا که رسیدم بهاره بودش، و یه عالمه از ماجراهای جداییش گفت. ۶روزی مرخصی بود و نبودش. بعد بچه‌ها که میومدن هرمی برای آب‌دوغ‌خیار وسیله اوورده بود میومد به من میگف! :)) بعد حانیه اومد صحبت کردیم درباره سرفه‌هاش و اینکه ۲روز مرخصی بود. کادو خونه هم حانیه برام اوورده بود، قوری و فنجون خیلی خوشگلی هستش.بالاخره امروز برا تقویم اعتباری به یه فلویی رسیدیم که حد زیادی باب میلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 15:20

دیروز بعد از کار، رفتم لباس‌های چیتان پیتانم رو از تو ماشین درووردم، تو نمازخونه عوض کردم، رژ زدم، سوار ماشین شدم عینک آفتابی زدم، 5دیقه‌ای داشتم به این و اون پیام میدادم و مپ چک میکردم و راه افتادم به سمت مراسم بابای الهه تو طرشت. یک ساعتی تو ترافیک رانندگی کردم. و اگه میخواستم حسم رو توصیف کنم، دقیقا بکی از وضعیت‌هایی بود که تو ذهنم ۳۰ سالگی این شکلی بود. شاید اغلب تصورات من از دهه چهارم زندگیم، دختر عمه‌هام باشن. شاغل، خوشتیپ، مادر، بادغدغه، رفاهیات متوسط روبه بالا.خدایا شکرت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 15:20

دلم برا تایپ با کیبورد لپتاپم تنگ شده بود :)) خدایاا شکرت. بابت همه چی. 2هفته رفتم سرکار، تا الان محیط رو خیلی دوست دارم. گذر زمان رو خیلی نمیفهمم. ینی ساعتم رو خیلی چک نمیکنم. فشار کاری هم زیاد نیس. نمازخونه داره. مدیرم خوبه. دیروز آخرین جلسه ای که مرداد میتونسنتم برم باشگاه رو رفتم و موقع خروج سناریوها چیدم! :) تا یکی دو سال دیگه که باردار شم همینجا میرم سرکار. بعد تا وقتی که میشد ادامه میدم. بعد 9 ماه مرخصی زایمان. بعد از بگه دار شدن که حصوری سرکار نمیرم دوباره این باشگاه میرم. سناریوم چطوره؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 2:47

یکشنبه 13 خرداد یه خونه از جاباما رزرو کردیم. یه روستا به اسم وردهسرا نزدیک اسالم گیلان. برای سه شب هزینهش شد 2میلیون 500.چون یکشنبه شب مهمون داشتیم، 2شنبه صبح وسایل رو جمع کردیم و ساعت 12.30 راه افتادیم. از قبل مپ زده بودم گفته بود 5 ساعت، ولی چون تعطیلات بود 7 ساعت تو راه بودیم. ناهار رو خونه خوردیم و تو راه یه توقف 20 الی 30 دیقهای داشتیم.ساعت 7.30 رسیدیم به خونهای که رزرو کرده بودیم. خونه مشابه عکسها بود، ولی چندتا مساله داشت. ظرف و ظروف ناقص بود. بشقاب نداشت. ماهیتابه و قابلمه هرکدوم یه دونه داشت. پتو و روانداز مبلاش کارکرده بودن. اصلا دلم نمیومد حتی روشون بشینم! میز جلو مبلی هم نداش. که باعث شد ما کلا رو زمین غذا بخوریم. سرویس و حمومش خوب بود. مرغ و خروس و جوجه هم داشتن که احسان خیلی مشغول اونا میشد! یه چیز دیگه خونه هم، واحد ما همکف بود، صابخونه طبقه بالا ساکن بود درنتیجه رفت و آمد و حرف زدن اهالی منزل یه ذره آزاردهنده بود. پنجره ها باز بودن، انگار بغل ما دارن حرف میزنن.روز اول:شب خونه بودیم صبح سه شنبه ساعت 4.30 برا طلوع رفتیم ساحل. اول رفتیم ساحل دهکده مسعود. که خیلی کثیف بود. رفتیم ساحل آلالان تمیزتر بود. اونجا شنا کردیم. طبیعتا صبح اون ساعت کسی هم نبود. چسبید :) فاصلمون تا ساحل 20 دیقه بود. برگشتیم خوابیدیم. بعد صبونه خوردیم و آماده شدیم بریم جاده اسالم خلخال. جایی که یکی از اهداف اصلی سفر بود.قبل سفر از یکی شنیده بودم، هر عکس خوشگلی که میبینم جاده اسالم خلخاله. من از قبل هم خیلی دوست داشتم اینجا بیام. با تصور رفتن به بهشت، وارد جاده شدیم! :) جاده از کوهستانی که پوشیده از درخت بود رد میشد. پیچ در پیچ و سبز. اطراف جاده هم بلال و چایی زغالی میفروختن. هوا خنک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: سه شنبه 22 خرداد 1403 ساعت: 14:53

هم نزدیک پریودمه، هم چند وقته از خونه کار میکنم. درنتیجه غرها لحظه ای هستن و نمیشه تعمیم داد.یه هفته هست کار دستم نیس! درنتیجه حوصلم سر میره.فکر میکنم باید حتما بیرون از خونه کار کنم. در فضای کار اشتراکی مثلا. اینطوری از خونه، دوست ندارم. اون پروژه هه، نشد. اونیکی پروژه رو بعد یه هفته هنوز جواب ندادن، که احتمال نشدنش بالاعه.اون پروژه ای که میخواستم نشه، شد!امروز یه مصاحبه دارم. ساعت 12. برای کار حضوری و فول تایم. + نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 10:14 AM توسط star  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 17:30

فبمدارم مطلب لینکدین مینویسمقرار بود برا ست کردن زمان مصاحبه زنگ بزنه که نزدچندجا رزومه فرستادم که شک داشتم. چون چندروزی تهران نیستممیخوام این پروژه هه رو بگیرم. برم پروپوزالشو بزنم.کمی جیش دارم که منتظر اذانم. 30 تا دیگههوا خیلی الودسدیجی اومد مرسوله های مرجوعی رو بردیکم زیادی حرف میزنه دیگه. منو از لاکم خیلی دروورده. دوس ندارم.پسرررر من درونگرا شدم رفتههههدر چند روز اینده باید پریود شم. + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 4:45 PM توسط star  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 18 آذر 1402 ساعت: 20:29

ماجرا ازین قراره که کار روی پروژهی واقعی خیلی بیرحمتر از 4تا پروژهی کلاسی دانشگاهه که از قضا با کمک گرفتن از بقیه سربلند توش بیرون اومدی. و خیلی بیرحمتر از دنیای پر از آرزو و رنگیرنگی دختر 22 ساله تازه فارغالتحصیل شده هست که قراره با کارش به مردم کمک کنه. و خیلی خشنتر از روحیه ملایم و حساس تو.بعد از اینکه فهمیدی دیگه نمیخوانت. برو زااار بزن. برووو چند روز و چند هفته فقط هیچ کاری نکن. گوشیتو سایلنت کن بزار تو کمد و فقط ناراحت باش. برو خوش بگذرون دوچرخه سواری کن. برو مسافرت با دوستات. فیلم ببین تو لحظه زندگی کن. باز گریه کن. تو لحظه زندگی کن ازینکه بعد چند ماه هیییچ کاری نداری و صبح خونه ای لذت ببر. دربارش هم با هرکی دوست داشتی حرف بزن. بنویس. اینقد به این کارات ادامه بده تا ناراحیت تموم شه. تا اشکات تموم شن. تا خودت خسته بشی دیگه.یه مدت که استراحت کردی و پذیرفتی دیگه نمیخوانت و دنیا به آخر نرسیده. کم کم پاشو. خودتو جمع و جور کن و بس کن دیگه. ناراحیتیات رو کردی. همینجا تمومش کن. از الان به بعد به چیزهای فوق العاده ای که تو محل کارت یاد گرفتی برس. به تجربه و ارتباطات فوق العاده ای که داشتی. به آینده ی قشنگ تری که قراره بسازی. الان دیدت به کار و محل کار واقعی تر شده. با مدل خودتم تو محیط کار بیشتر آشنا شدی. هیچ کس مقصر نیس. نه تو نه اونا. صرفا به چشم یه تجربه بهش نگاه کن. اینجا فشار کاری زیاده. پس خیلی طبیعیه که تو تازه اول راهی نتونی از پس همشون بربیای. به خودت حق بده. استرس محیط کار قبلی رو تو خودت نریز. اتفاقی که افتاده رو بپذیر. حالا بهتر برنامه بریز. ادامه بده. اینجا همون سیلی اول زندگیه که داره خودشو نشون میده. هیچ وقت گل و بلبل نبوده هیچ وقتم قرار نیس بشه. فقط تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 18 آذر 1402 ساعت: 20:29

رفت

اینقدر خبرش شوکه کنندس که نمیتونم بیانش کنم.

همینقدر یهوویی رفتتت

ایست قلبی

موندم اینجا و به صدای جیغ و عجز و ناله بقیه به یهویی بودن خبر گوش میدم

خدا عاقبت آخرت همه رو بخیر کنه

+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 12:35 PM توسط star  | 

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1402 ساعت: 2:09

گنگم یکم. نسبت به زمان، به اطرافم، به درونم، به اونچه که میگذره، صداها، قیافهها، گذر زمان، دقیقه، ساعت، روز، هفته، ماه.. خیلی متوجه اطرافم نیستم. خنده ها، استرس، غم، افتادن وسایل رو زمین، صدا، صدای محیط. درک ندارم نسبت بهشون.پوست دستم خشک شده، اینقدر خشک که میسوزه، پوست پوست شده، از سوزشش بهش نگاه میکنم، داره خون میاد. از ترکی که از خشکی زده خون اومده. جای خون میسوزه. من خون رو که داره خشک میشه نگاه میکنم و نمیدونم چی کار کنم. پوست صورتم خشکه، بدون ابه، تو اینه بهش نگاه میکنم ولی تنها کاری که میکنم نگاه کردنه، نمیدونم چی کارش کنم.به خنده ادما نگاه میکنم، به حرف زدنشون،لباشون تکون میخوره، یه صداهایی میاد. فقط نگاه میکنم، نمیدونم چی کار کنم. ادما میرن، میان، صندلی و میزها ثابتن ولی ادمای روشون تغییر میکنه. مثلا دختره مو فرفریه که فیگما کار میکرد رفت، میخواستم باهاش حرف بزنم، ولی رفته الان. جای تیم اونا قراره یه گروه 10 نفره بیاد. آدما میرن و میان ولی میزو صندلیا هستن. دنگ و دنگم... زمان میگذره و حس میکنم خیلی کندتر از زمان دارم پیش میرم. زمان داره میره و من وایسادم فقط گذرش رو نگاه میکنم. پسره میز پشتیم درخواست ویزا داده، همه ی مراحلش تایید شدن جز مرحله ی اخرش. پیگیره که اونم اوکی بشه و از ایران بره. وایسادم به تغییرات نگاه میکنم بدون اینکه ذره ای تغییر کنم من. + نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 2:28 PM توسط star  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: دوشنبه 3 بهمن 1401 ساعت: 3:56

سوئد با مساحت ۴۵۰٬۲۹۵ کیلومتر مربع، کمابیش اندازهٔ عراق و چهارمین کشور بزرگ اروپا از نظر مساحت است. جمعیت سوئد بیش از ۱۰ میلیون نفر است که تقریباً ۷٫۹ میلیون نفر آن را افرادی که در کشور سوئد به دنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: شنبه 18 بهمن 1399 ساعت: 15:39

در اتاقم هستم.دیده ام را بستم.گویی از این دنیا،در خیالم رستم.و فضا پر شده است،از بلندای سکوت.و زمان می گذرد...بد جهانی شده است.حبس گشتیم انگار.در دل زندانیم.می کنیمش انکار.جرم مان چیست ولی،که در این زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: سه شنبه 9 ارديبهشت 1399 ساعت: 9:50

این قسمت: احسانآقاا بیایین بخونین بازدید پستام زیاد شه تو این برهه خوشحالیمو به شما انتقال بدم انرژی بگیرین امروز دومین روزی بود که کنار هم میشینیم خییلیی موقع کار حرف نمیزنیم. روز سوم کارمندی چنانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:18

با شخصیت جدید خدمت میرسمآقای عرب محمدی :)))))))))))))))؟))))))))))پسر من هرچی بخوام از شخصیت ایشون بگم حق مطلب ادا نمیشه، اصن شهید میشه شخصیتایشون اعجوبهییه که چن وق بود جای چنین شخصیتی تو اطرافم خاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل یزدانی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:18

صفحه بندی